آهای ... کسی هست که پرواز مرا به خاطر بسپارد ؟
و آنگاهکه دلخوشی تو را ازعمق چشمانت می ربایند... چه خواهی کرد..؟ چه خواهی گفت باآن درد ...؟ درد عظیم... می دانم... همواره سکوت بر لبهای تو بوسه می زند... پ.ن:اینجا آخر خط نیست...اول راه است ...من هیچگاه کنار نمیکشم... !!! من از شاخه هاي تنو مند درخت بي كسي ام تا ته زمين بالا مي روم من درحالي كه سايه وحشي باد را روي چشمانم به دوش مي كشم انگشت كوچكم را به سوي خوشبختي ام دراز مي كنم اما هرگز لمسش نمي كنم من هرگز نفهميدم كه چرا انگشتم كوچك بود ؟ ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( یه تیکه از یه شعر قدیمی ... حال کردم دوباره پستش کنم ...) پ.ن: دل که میگن محرم رازه نیستی ببینی بی تو چه کرده ... آیا هنوز هم این منم ؟ ... ..... ........ دو سال گذشت... اینجا هیچ چیز مرا دلگرم نمی کند... ... ...... .......... پ.ن ۱: واقعا دلم نمیخواد بعد از مدت ها که روحیه خوبی داشتم دوباره ... پ.ن ۲:خدایا! میشه ازت خواهش کنم تمومش کنی ... این که واسه تو کاری نداره ... من دیگه طاقت ندارم باور کن.. we never play roles for eachother... i never play no one can be like you for me at anytime and i cant too i cant be the same person that i was for you... i hate myself hate this borring life without you... without your smiles your sound your looks... without... dont say anything plz... just let me talk to you... and forgive me honey... i never would like to annoy you... again ... nothing can hold you back now .... ... پ.ن: تنها چیزی که تا حالا ازدکترشدن نصیبم شده ... غمه ... غم...!!! ... Nothing Can Hold You Back Now و این روزها چقدر دلم تنگ است !!! " جبر جغرافیاییست " انگار !!! دلم برای شهر "اضداد" تنگ است ... برای کارون ... برای خاطراتی که جا مانده اند ...!!! و برای او بیشتر ...!!! که ماهی دوست ندارد و من نیز !!! اما حتم دارم ماهی ها نیز عاشق می شوند ...و چشمان او هم شاید روزی ...!!! ... ..... .......
انگار دخترکی شده ام از جنس سنگ ... شیشه ... دیوار ... سکوت ....!!! که می بیند و می شنود گاهی ... اما سخن... !!! و گمان می برد سخن روحش را مسدود می کند !!! شاید نیاز است" روحی وزیدن بگیرد" !!! زندگی اینجوریه دیگه اونی که دوست داره تو دوستش نداری اونی هم که تو دوستش داری اون تو رو دوست نداره...!!! همیِِِِِن این آخرین بهانه بود شاید ... من ماندم و سکوت و سیاه و سرد ... اين آخرين بهانه بود شايد من ماندم ... واشك من ماندم و ديوار هايي كه او گفته بايد بشكنم من ماندم وسايه اي كه فرياد وحشيانه اش اينجا در عمق خاطرات بي پناهم مي خواهد انگار بماند چه سريع چه بي دريغ و من چه زود يادم رفت تنها هستم چه زود وساده تمام شد تا حسرت من نا تمام بماند ... تا من بمانم... اينجا ... ميان ديوارهايم و او گفته بايد بشكنم چه زود مفهومي بي نشان زمزمه هايم را با سكوت با سياه با سرد پيوند داد و من ماندم و سكوت وسياه و سرد






...
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
11:41 توسط آسمان| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت
13:41 توسط آسمان| |
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت
23:30 توسط آسمان| |
you know im really with you...
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت
21:42 توسط آسمان| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
11:11 توسط آسمان| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت
21:20 توسط آسمان| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت
13:38 توسط آسمان| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت
22:6 توسط آسمان| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت
10:40 توسط آسمان| |


